قطره اشك

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوي هر چه باشد

 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.

وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.

ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین  بر کنده شود.

 
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.

و این چنین توانستند زنده بمانند.
 
 
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
 
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

دلم می خواد دوباره اینجا بنویسم خیلی ازش دور بودم ولی دلم می خواد دوباره بنویسم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
 

 

پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

در سختیهایِ روزگار باید سرسخت شد و در سنگلاخهایِ آن ، سر سنگ و در پیچهایِ جاده هایِ آن ، پیچنده و در جاده هایِ مالرویِ آن خزنده و بر کوههایِ آن صعودنده


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

زمانی در کتاب بعد از سلام چه می گویید درباره والدینی صحبت کرده بود که نمایشنامه زندگی فرزندان خود را می نویسند و عده زیادی از انان ناخوداگاه نمایشنامه شکست انان را می نویسند تا دوباره کوچک و محتاج به اغوش مادر بازگردند
به نظر می رسد اینگونه مادران همیشه چهره دوگانه مادر- هیولا را حفظ خواهند کرد

 

 

برگرفته از وبلاگ گیس طلا


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

حرف دل را .. یا باید گفت وقتی سنگینی بارش  زنگ خطر  لرزش احساس را به صدا در می آورد، و یا باید درد های گاه و بی گاه گوشه سمت چپ سینه را تاب آورد


 
comment نظرات ()
 
داستان طلاق
نویسنده : fariba - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

 

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده  سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده  سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
 
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

 

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم

این زن, زنی بود که ده  سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

 
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
 
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"
دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

 
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت


من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :  

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

 

************ ********* ********* ********* **


جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

 
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
 

گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است.



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

یادمون باشه هرچی امروز برامون پیش میاد نتیجه انتخابهای دیروزمونه! پس خوب انتخاب کنیم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

لبخند بزن حتی زمانی که اشک می ریزی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

یادت باشد….
تاریکترین نقطه شب….
نزدیکترین زمان به طلوع خورشید است….


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
 

سلام بر"بوسه"!این زیباترین راه برای دوام وصل


 
comment نظرات ()
 
قشنگ
نویسنده : fariba - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
 

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر . با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای اینده اماده شو ایمان را نگهدار و ترس را بگوشه ای انداز .شکهایت را باور نکن. و هیچگاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیز است در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی.

پرسیدم اخر............و او بدون انکه متوجه سوالم شود ادامه داد. مهم نیست که قشنگ باشی ....قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

عاشق که شدم

دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و رفت هوا 

انقدر بالا و بالاتر رفت 

که به خورشید چسبید و ترکید 

حالا مواظبم دفعه ی بعد که عاشق شدم 

یه نخ به سر دنیا ببندم... 

که خیلی بالا نره 

آخه، می ترسماین بارهم، یا گمش کنم یا بترکه ...

(فالکو)


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

روابط بین یک زن و یک مرد اگه به یه مثلث تبدیل بشه یعنی رسما فنا شده.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

بعضی وقتها بی گناهی عین گناهته


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

شانس یه تدبیر خوبه تو دل یه تقدیر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

شاد باش دنیا پر از آفتاب است


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

حوصله داشته باش! قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده است...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

خدایا باور کن یه آغوش امن و پر از عشق و صداقت و البته همیشگی، یاد تو رو هم، همیشه تو دلم زنده نگه میداره

خدایای شکر شکر شکر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
 

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر!

 

امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

دانستن کافی نیست،  بایستی به کار بست

خواستن کافی نیست،  بایستی عمل کرد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
 

ای کاش کلمات کاملتر بودند


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
 

آدم هایی که هیچ وقت، هیچ اشتباهی نمکنن اصلا" آدم نیستن و هیچ کاری توی زندگیشون نکردن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
 

غیر ممکن هیچ وقت غیر ممکن نیست


 
comment نظرات ()
 
شوخی جدی
نویسنده : fariba - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

آدم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ پرت می کنن اما گنجشک ها جدی جدی میمیرن.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 

دلم امام رضا می خواهد

ای کاش می شد با دخیل بستن به معصومین گره از کارمون باز میشد


 
comment نظرات ()
 
بریدم
نویسنده : fariba - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
 

حرفهام ته کشیده

دیگه شور و شوقی واسه نوشتن ندارم

انگیزه ای واسه زندگی کردن هم ندارم

همه چی تکراریه

همه چی خیلی آرومه

چرا اینقدر نا امیدم

دلم رو شیکوندن

چه دنیای نامردیه چه آدمهای نامردی توش زندگی میکنن

از دوست و دشمن از همه می ترسم ،از همه می ترسم

دوستهایی که جلوی روت وایستادن و با خنده خنجر رو تا دسته فرو میکنن تو قلبت، از روبرو و نه حتی از پشت

 

آدم چه قدر حقیره

بازیچه تقدیره

دلم برای خودم ،برای خود خودم تنگ شده نه برای اینی که هستم

نمی دونم ای کاش کسی بود که بهم می گفت که باید چیکار کنم .ای کاش می تونستم این شرایط رو عوض کنم ای کاش اون قدر قدرت داشتم ای کاش

خسته ام خسته


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

خدایا با من باش حتی اگر من با تو نباشم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱
 

هیچ کس جز خود ما قادر به برآورده کردن رویاهایمان نیست


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

یک ، دو ، سه

باید شروع کنم

باید باید باید

از نو شروع می کنم

 هر وقت هرچیزی رو که خواستم به دست آوردم اینبار هم می تونم آهسته و پیوسته

فقط باید یک برنامه ریزی درست و دقیق داشته باشم 

باید برای هرچیزی وقتی بگذارم یک برنامه منظم

خدایا ای کاش شبانه روز۴٨ ساعته بود

باید بیشتر از توانم به خودم فشار بیرم

خدایا خودت بهم کمک کن

من میخوام

 

زانو نمی زنم
حتی اگه سقفِ آسمون
کوتاه تر از قدِ من باشه
زانو نمی زنم
حتی اگه تمومِ این ترانه ها
مثِ زوزه ی یه سگ
 
 
رو به بادِ بی خبر باشن
زانو نمی زنم
حتی اگه تمومِ مردمِ دنیا
رو زانوهاشون راه برن
 
 
 
من
زانو نمی زنم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

یک موقعیت هر چه قدر بد یا خوب ، بالاخره تغییر می کنه

بهترین ها هنوز در راهند

خدایا

خدایا شکرت میکنم به اندازه تمام دقایقی که شکرت نکردم

خدایا شکرت میکنم که آنطور که توخواستی شد و نه آنطور که من می خواستم

راضیم به رضایت...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

دلم می خواست خم شم و نماز بخونم

مذهب یعنی همین  و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن می کنم


 
comment نظرات ()
 
گاهی در زندگی به تقلا نیاز داریم
نویسنده : fariba - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

* روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد که به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحکم شود واز جپه او محافظت کند. اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زیر زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که: محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا با آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

پابلو نرود


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

کاری بجز دوست داشتن تو

من بلد نیستم

بامن بدی کردی ولی

من با تو بد نیستم

تندی مثه شلاق بارون میکنی

پروانه قلبم و لرزون میکنی

گلهای تازه تازه شوق منو

زخمی تر از خار بیابون میکنی

با این همه کاری بجز دوست داشتن تو

من بلد نیستم

بامن بدی کردی ولی

من با تو بد نیستم

دنبال تو سایه شدم،بی اختیاروبی خبر

افتاده میبری منو ازاین گذار به اون گذر

بی اعتنا به بودن و نبودن این همسفر

حتی نمی بینی منم یاکه غبار پشت سر

با این همه کاری بجز دوست داشتن تو

من بلد نیستم

بامن بدی کردی ولی

من با تو بد نیستم

تلخی نکن،تندی نکن تو هم گرفتار منی

بیشتر ازاینم بدکنی تو پیش من نمیشکنی

خود زمستونم باشی هنوز هوای تو خوشه

دل سختی کولاک تو ،اگرچه عاشق می کشه

با این همه کاری بجز دوست داشتن

تو من بلد نیستم

بامن بدی کردی ولی

من با تو بد نیستم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧
 

 

همرهم، پایان هر ره باز اغاز رهی ست

تا نمیرد لحظه ای کی لحظه ای گردد پدید؟

مرگ پایان کی پذیرد؟ مرگ شعر زندگی ست!

تا نمیرد ظلمت شب چون دمد صبح سپید؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

وقتی کسی رو دوست داری اذیتش نکن، فقط نگاش کن

همه موجودات زمین بعد از مرگشون فاسد می شن ولی آدما قبلش


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
 

این خستگی ،غم  و یاسی که تو وجودم چمبره زده نمی دونم کی می خواد بره و دست از سرم بر داره

نیاز به یک تحول دارم  برای نتیجه گرفتن خیلی زود ، تند، سریع نیاز به یک روحیه و یک اراده قوی دارم

نمی دونم چیکار ولی باید یک کاری بکنم


 
comment نظرات ()
 
رسیدن به کمال
نویسنده : fariba - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

 در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟

هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.

کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!

افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...

پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!

تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!

شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!

وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!

شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه... پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند

 

کاش کمی همدیگر را می فهمیدیم مثل گنجشک و  آسمان


 
comment نظرات ()
 
مادر
نویسنده : fariba - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
 

اگر نبود آفرینش نبود ،بیهوده بود و خلقت با آفرینش زن به کمال رسید

 

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ،  صبوری!

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو  ، دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری !

روز مادر یعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن وبا او تپیدن...

روز مادر یعنی بهانه  بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد...

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود...

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

عصاره همه مهربانیها را گرفتند و از آن مادر ساختند

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
حکایت
نویسنده : fariba - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

 مرد جوانی آخرین روز های دانشگاه را سپری کردند و به زودی فارغ التحصیل می شد .چندین ماه بود که یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجائی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت: که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست. با نزدیک شدن روز فارغ التحصیلی، مرد جوان دائما به دنبال علائمی حاکی از خرید اتومبیل بود .بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر او را به اتاق خود فرا خواند و به او گفت: گه چقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده شده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو و البته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد. با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت. صدایش را بلند کرد و با عصبانیت گفت: با این همه پولی که داری ؛ فقط یک انجیل به من می دهی؟ و مانند گردبادی خشمگین به سرعت خانه را ترک گفت و انجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت.

سالهای بسیاری گذشت و مرد جوان موفقیتهای بسیاری در راه تجارت کسب کرد . خانه ای زیبا خرید و خانواده ای تشکیل داده بود . در همین سالها ،روزی با خود فکر کرد که الان باید پدرش بسیار پیر شده باشد و بهتر است که به دیدن او برود .او پدر را از صبح آن روز فارغ التحصیلی ندیده بود. قبل از آنکه وسائل رفتن را مهیا کند تلگرافی با این مضمون دریافت کرد :که پدرش در گذشته و در وصیتنامه ای همه دارائی خود را به او واگذار کرده است و او باید هر چه زودتر به خانه پدری رفته و به امور رسیدگی کند .وقتی به خانه پدری رسید نا گهان غم و پشیمانی بر دلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت و در میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همانطور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد . در حالیکه قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد و به ورق زدن آن پرداخت. در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوئیچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد . روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود و این نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود. همچنین روی آن تاریخ روز فارغ التحصیلی او و این لغات درج شده بود..... به طور کامل پرداخت گردید.

تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم فقط به این خاطر که ظاهر امور آن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده است؟


 
comment نظرات ()
 
خوشبختی
نویسنده : fariba - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

 

وقتی من احساس سعادت می کنم ملاک هایی در احساسم دخیل است که شاید برای دیگران ناچیز و بی مقدار و حتی نا مطبوع و زشت باشد و همینطور برعکس

من امروز به ارزشهایی دست یافته ام که واقعا" به من سعادت می بخشد

در حقیقت بهترین محک برای درک احساس خوشبختی ،خوشبختان سنجش آنان با خودشان است.

امروز مرا باید با دیروزهایم بسنجی تا بدانی که  چه می گویم...


 
comment نظرات ()
 
چقدر سخته
نویسنده : fariba - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
 

 

 

کینه ای نیستم

و به قول بعضی ها شاید خیلی هم دل گنده باشم آدم ها رو خیلی راحت می بخشم و اصلا" اهل تلافی کردن نیستم

فکر این که تلافی کردن چقدر می تونه موجب رنجش طرفم بشه باعث می شه که از این کار منصرف شم 

 معمولا" سعی می کنم اتفاقات بد رو از خودم و از ذهنم دور کنم ولی بعضی از اتفاقات آدم رو بد جوری ناراحت می کنه یا به عبارتی آدم رو می رنجونه

دوستی دارم که به جرئت می تونم بگم خیلی دوستش دارم و شاید بیشتر از یک دهه است که  از دوران دوستیمون می گذره ازدوران دبیرستان تا حال

  ایام خوب و بد زیادی رو با هم گذروندیم ولی نمی دونم به خاطر یک رفتاری که ازش دیدم فاصلمون خیلی زیاد شده و هر کاری هم می کنم نمی تونم این فاصله رو کم کنم تقریبا" یک ساله که روابطمون تیره شده  و جالبه که توی این مدت هیچ عکس العملی مبنی بر بهبود رابطه مون از اون ندیدم یه جورایی دارم به این نتیجه می رسم که شاید من داشتم زیادی واسه این رابطه دست و پا می زدم و شاید اصلا" اون تمایلی به حفظ این رابطه نداشته و اگر هم تمایلی نشون می داده فقط به خاطر منافعی بود که از جانب من نصیبش می شده

نمی دونم؟؟؟!!!! 

 این اتفاق باعث شد که سعی کنم روابطم رو کنترل کنم و به قولی واسه کسی بمیرم که برام تب کنه

درسته که من هر کاری می کردم بدون کوچکترین چشم داشتی بود و تنها چیزی که از رابطمون می خواستم یک ذره احترام بود که با این رفتارها فهمیدم که سهم من حتی همون یک ذره احترام هم نیست

چقدر سخته شناخت آدمها...

چقدر سخته... 

 

 


 
comment نظرات ()
 
بهشت
نویسنده : fariba - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند�!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟

" دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

"چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد. ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد.

مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

بهشت!

بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب "شیطان و دوشزه پریم " اثر پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()
 
درخواست هم فکری
نویسنده : fariba - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

اگه یکی یکی  رو دوست داشته باشه و این عشق و علاقه دو طرفه باشه و به این حسشون مطمئن باشند ولی در چنین شرایطی یکی از طرفین مرتکب اشتباهی بشه به نظرتون چیکار باید کرد

یکی از دوستانم با دوست پسرش که قصد ازدواج دارند به مشکلی برخورده

راستش این دو نفر بین ماها توی روابط و دوستی زبانزد هستند ولی این آقای پسر یه خورده زده تو جاده خاکی و دوست بیچاره ما هم متوجه شده

به گفته آقای x توی یک دوره ای که فکر می کرده به هم رسیدنشون یک جورایی خیلی مشکل و سخته جا زده و با یکی از دوستانش مشورت کرده که این دوست هم توی دلش رو بدتر از قبل خالی کرده  که تو نمیتونی وسخته و  ... و همین امر و ترس از دست دادن موجب شده که به دنبال یک جایگزین برای روز مبادا بگرده(قابل توجه که این رابطه به گفته دوست ما اونقدر ها شدید نبوده شاید در حد  2 ماه دوستی و 2-3 بار بیرون رفتن چون دوستم و دوستش تقریبا" بیشتر لحظه هاشون رو با هم می گذرونن)

خلاصه بعد از یک مدتی روابط حسنه میشه و با هم به تفاهمات می رسند که نه اگر یک کمی هر دو طرف سعی کنند مشکلات حل شدنی است و آقای پسر هم پشیمون از کاری که انجام داده و در حال اتمام رابطه قبلی که در انتهای کار گند قضیه در میاد و دوست ما متوجه میشه

در حال حاضر این دوست ما قاطی کرده و می خواد کاسه کوزه رو به هم بزنه و از  طرفی یه جوررایی هم باور داره که پسره اشتباه کرده ولی از طرفی چشم پوشی و گذشتن از چنین خطایی خیلی سخته و یه جورایی اصلا" حال و اوضاع خوبی نداره

در ضمن آقای پسر در حال حاضر به غلط کردن افتاده و شدیدا" ابراز پشیمانی می کنه و حاضر به قبول هر گونه تنیبهی از طرف دوست ما هست ولی اصلا" راضی به اتمام رابطه نیست

توی یک همچین شرایطی به نظر شما باید چی کار کرد؟؟

بیچاره دوستم

 

 


 
comment نظرات ()
 
آخه چرا!!!
نویسنده : fariba - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٧
 

نمی دونم چه طور بعضی از افراد پاشون رو از گلیمشون درازتر می کنند و تو زندگی دیگران دخالت می کنند و تازه علاوه بر این برای دیگران نسخه هم تجویز کنند.

همیشه از دخالت تو زندگی دیگران بیزار بودم و هیچ وقت به خودم این اجازه رو ندادم و متعاقبا" اجازه هم نخواهم داد کسی تو زندگیم دخالت کنه.

ولی جالب اینه که با این همه مراعات، یک آدم پر رو پیدا بشه و یه جورایی واست ببره و بدوزه و تازه برای اطمینان از داروی تجویزیش پیگیری هم بکنه که چی شد؟

آدم پر حرفی نیستم و معمولا" حرفهای دلم رو برای خودم نگه می دارم، چون توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتم به این نتیجه رسیدم که آدمهای امین و قابل اطمینان انگشت شمارند .من که تا به حال جز یکی دو نفر نتونستم آدم امینی رو پیدا کنم و تازه تمام حرفهای دلم رو هم نمیتونم به این افراد بگم. 

وقتی برای من که آدم محطاطی هستم از این آدمای فضول پیدا بشه وای به حال بقیه که سفره دلشون جلوی همه بازه.

آخه من نمیدونم به بقیه چه ربطی داره که فلانی مناسب فلانیه و x مناسب y . آخه عزیز من تو اگه همچین قوه تشخیصی داشتی که حال و اوضاع خودت این نبود. نمی دونم شاید اگه آدمها کمی به عواقب کارشون فکر کنند دیگه از این اظهار نظرها نکنند. بعضی از این نظرها ممکنه دلهایی رو بشکونه ،آدمهایی رو از هم دور کنه و یا خیلی چیزهای دیگه که جبرانش امکان پذیر نیست ولی  ای کاش قبل از گفتن هر کلامی کمی فکر می کردیم.

خلاصه که بعضی وقتها بدجوری دلم می خواد یک تو دهنی محکم بزنم تو دهن هر چی آدمه فضوله

نظر شما چیه؟؟ 

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی مثل چای است
نویسنده : fariba - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
 
گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت:
«اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند. چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد.
امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : fariba - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

امسال هم شروع شد،

سال 1387 فکر می کنم امسال سال به یاد موندنی برای من خواهد بود. راستش رو بخواید از چند سال پیش که سال عوض می شد اوایل سال که معمولا" آدم سال کهنه و نو رو با هم قاطی می کنه من به جای سال جدید سال 87 رو اشتباها" می نوشتم انگار یه جورایی تو ضمیر ناخودآگاهم منتظر این سال بودم .

حالا رسیدیم به سال 1387 به نظرم امسال سال خوبی خواهد بود.خیلی خوب انتظار اتفاقات خوبی رو دارم هم تو کار هم تو درس هم تو زندگی

سال قبل هم سال بدی نبود ولی من زیاد واسش قصه خوردم. انتظار اتفاقاتی رو داشتم که به زور می خواستم تو سال گذشته انجام بشه اما نشد ولی امسال فکر می کنم سر وقتش عملی شه چون دیگه وقتشه . 

اول ساله و اومدیم سر کار دوبار همون روزمرگی های قدیمی تا حالا چند بار به سرم زده که کارم رو عوض کنم ولی تا حالا که می خوام هفتمین سال رو شروع کنم قسمت نشده البته اگه شرایط حقوق رو بهتر کنن حتما" می مونم یعنی انگیزم واسه کار کردن بیشتر میشه


 
comment نظرات ()