من زانو نمی زنم

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد دیروز به تاریخ پیوسته و فردا رازی ناگشوده اما امروز یک هدیه است

 
زانو نمی زنم
حتی اگه سقفِ آسمون
کوتاه تر از قدِ من باشه
زانو نمی زنم
حتی اگه تمومِ این ترانه ها
مثِ زوزه ی یه سگ
 
 
رو به بادِ بی خبر باشن
زانو نمی زنم
حتی اگه تمومِ مردمِ دنیا
رو زانوهاشون راه برن
 
 
 
من
زانو نمی زنم.
 
 

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آریــــــا

هوا دلگیر و آسمان خاکستری در راستای یکی پیاده رو مردی فقیر در گذر است مردی که گرسنه است مردی که بی خانه مردی که نمی تواند عاشق باشد مردی که می لرزد چونان سگی در زمستانی مردی بی رفیق مردی بی رمق مردی بیمار با کفشی پاره مردی در راستای یکی پیاده رو هوا کماکان دلگیر و آسمان خاکستری ست. به روزم ... نقطه سرخط سلام

فرشيد

کودکی به دنیا می آید...همه میخندن...نامی برایش انتخاب می کنند...جشن می گیرند... روزها می گذرد... کودک بزرگ می شود...او از کودکیش تنها گریستن را به یاد دارد... کودک بزرگتر می شود...همه آنهایی را که در کودکی داشت هنوز هم دارد اما... اما چیزی کم دارد !!!! در تراکم انسان های اطرافش احساس تنهایی می کند... و فقط خدا می ماند در یادش... هر چه می گوید خدایش ساکت است... نمی تواند تحمل کند... همه چیز را خراب می کند... غافل از اینکه خدا در پس پرده به نظاره اش نشسته... او هم با گریه های کودک اشک می ریزد... او هم پر از فریاده... اما انگار قرار به سکوت کردنه... تا روز آخر... خدا، تنها تماشاگر این سناریو وحشتناک است... کاش کودک این را می دانست... کاش...

فرشيد

سلام....خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد مدتها آپ کردم خوشحال می شم تو هم بیای و نظرت رو بدونم....... منتظرتم......

فاطیما

س ل ا م پرستو جون[ماچ] خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممنونم که بهم سر زدی گلم شعر قشنگی بووووووووووووووووود[قلب][چشمک] من آپمو چشم انتظار مهربونیات تولد عشقمه زود بیا تا دوباره[گل]

نازلی

من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد: من عشق نمی خواهم... معشوق نمی خواهم… می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد: اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است! ، من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز دنیای خودم گرم است « من دوست نمی خواهم »

جمیل

نیمه شبان تنها در دل این صحرا گمشده خود را می جویم من كه هم آوازم با سخن سازم راز جداییها می گویم من كي ام ؟ آهي مانده به لبها كه آتش عشقی در دل شبها راه گریزم می بندد خسته و تنها ماه و ثریا بر شب تارم می خندند ... ×××× والنتین روز عشق بر شما مبارک باد .[گل]

فرشید

زمونه با من بازی می کرد و من دلشاد می خندیدم همه چیز های خوب ابدی بود دنیا تو دستای کوچکم بود کم کم بازی جدی شد اون که داده بود هر چه داشتم راحت ازم گرفت ایستادم و امیدوار به حکمت و بخشش او ماندم روز و شب در آرزوی فردایی بهتر مرد و هر روزم بدتر شد امیدم را کشتم، ایمانم را دادم بر باد ولی باز هم لجوج در برابر دنیا ایستادم هر چه خواستم نداد ولی باز من بهترش را خواستم می فهمیدم آرزوهایم سراب است و آرزوی بزرگتری می کردم نذاشتم دنیا اشکم را ببیند، تسلیم نشدم، ایستادم، حتی می خواستم ایستاده بمیرم. تو از راه آمدی، قوی شدم،محکمتر ایستادم،سینه سپر کردم ولی... ولی نمی دانستم تو به دنیا و زمونه دست یاری دادی از پیشم رفتی... دیگر امشب به آخر رسیدم، تسلیم شدم در مقابل دنیا زانو زدم گریه کردم، شکستم، خرد شدم غرورم را له کردم، التماس کردم تا تو را به من بازگرداند...

فرشید

به تمنای عشقش لبخند زدم در طوفان سرد زمستان رویای بهار را برایش زنده کردم در زیر باران دونه به دونه اشکهایش را شمردم بی آنکه بفهمد شبی در زیر مهتاب همه تن دل شدم، دردهایش را همه برایم گفت،سنگ شدم گریه کردم... و امشب بر سر سفره مهتاب در خزان رویای بهار باران می بارد و او نیست تا تنها از درد تنهاییم با او بگویم.

یارخوش

سلام[گل] میتونم بپرسم شما کجایید[گریه]

دختر تنها

سلام خوبی امروز روز عشق است منم آپ کردم بدو بیا منتظرتم