شير يا غزال



 

هر روز صبح غزالي در آفريقا بيدار مي شود، او نيك مي داند كه بايد تندتر از سريعترين شير دنيا بدود تا كشته نشود.

 

هر روز صبح شيري در آفريقا بيدار مي شود، او نيك مي داند كه بايد تندتر از سريعترين غزال بدود تا از گرسنگي نميرد.

 

مهم نيست كه شير هستي يا غزال بهتر است با طلوع خورشيد دويدن را آغاز كني

 

زندگي شما متعلق به شماست

شما در قبال آن مسئوليد و تنها كسي كه بايد زندگي شما را در دست بگيرد خودتان هستيد پس براي به دست گرفتن آن فورا" اقدام كنيد...





/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

سلام فريبا جااااااااااان چقدر وبلاگ قشنگی داری آدم به زندگيش اميدوار می شه !!!!!!!!! موفق باشی دوست نازنينم خوشحال می شم اگه بازم بيای

آرزو

الآن که داشتم پست های وبلاگت رو می خوندم قديمی ترين پستت خيلی داغونم کرد .. ياد خودم افتادم آخه منم خيلی اينجوری می شم يه بار که حالم اصلا خوب نبود يه شعر نوشتم دوست دارم برات بنويسم

آرزو

سرنوشت ، تقدیر ، چه واژه های قشنگی ای کاش در عمق این کلمات چیزی نبود ای کاش در عمق این کلمات دلتنگی ها غصه ها ناراحتی ها گریه ها و مرگ نبود ای کاش عمقشان ناپیدا بود ای کاش حداقل من عمقشان را احساس نمی کردم ای کاش به عمقشان با تمام وجودم سفر نمی کردم ای کاش از کنارشان می گذشتم فقط می گذشتم عبوری آهسته تر از نسیم نمی دانم این شعر با همان بغضی خوانده می شود که من می نویسم یا نه ای کاش می توانستم با همین بغض کوچکم که در گلویم فشرده می شود برایت بخوانم دستهای کوچکم را همیشه در دستانت احساس کردم تا شاید سرمای زمستان را حس نکنم قلب کوچکم را درون دستانم جا دادم تا لحظه ای که تو را ببینم تقدیمت کنم و بگویم گذشتن از چیزهایی که دارم برایم خیلی راحت است پس می گذرم چون تو را در کنارم می بینم چشمهایم دیگر نمی بارند ولی همیشه چشم به راه تواند تا بیایی و دوباره این چشم ها بارانی شوند بدترین درد برایم این است که می دانم وجود داری ولی این را هم می د

آرزو

هیچ وقت نمی توانم حرفهایم را با بغض کوچکم بیان کنم هیج وقت نمی توانم فلبم را که در دستانم به آهستگی فشرده ام تقدیمت کنم هیچ وقت نمی توانم .. ... .. .

حسنک

سلام ممنون که به من سر زدی من نه غزالم نه شير ولی از صبح ( بلانسبت) مثل سگ پاسوخته ميدوييم و آخر هم مثل اون غزاله خوراک شير پير روزگار ميشيم. ولی ما زنده به آنيم که آرام ننشينيم موجيم که آسودگی ما عدم ماست

آرزو

سلام فريبای خوشگلم می دونی چيه خانومی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟احساس می کنم که خيلی دل پاک و مهربونی داری !!! خوشحالم که با شما و وبلاگ قشنگتون آشنا شدم نمي دونم چرا يه حسی تو دلم می گه که من خيلی شبيه شمام آخه متنی که نوشته بودين خيلی شبيه چيزايی بود که من هميشه تو دفتر خاطراتم می نويسم من نمی دونم شما چند سالتونه ولی من ۱۴ سالمه و اين روزا هم امتحان دارم خوشحالم از آشناييتون .. و خوشحال می شم اگه منو به عنوان يه دوست نه چون چنين لياقتی رو ندارم .. ولی خوشحال می شم اگه منو به عنوان يه آشنای کوچولو بپذيرين

قاصدک بی خبر

جاده زندگی نباید صاف و یکدست باشد وگرنه خوابمان می گیرد دست اندازها نعمت اند ;)

jassi

بخونید و فقط بخندید چون زندگی اونقدر ها هم که فکر میکنید جدی نیست این توصیف خوبی از زندگی است ... !!

حمیده

سلام فريبای عزيز حال شما خوبه اين ونشته قشنگ بود ولی ان نوشتهی باراريابی خيلی قشنگ بود ان شعر آسمون بغضش خالی می کنه....هم خيلی قشنگ بود. موفق باشی