باران

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم، نرم و نازک،چست و چابک

با دو پای کودکانه

میدویدم همچو آهو

میپریدم از سر جو

دور میگشتم ز خانه

میپراندم سنگ ریزه، تا دهد بر آب لرزه

می شنیدم از پرنده، از لب باد وزنده

داستانهای نهانی، رازهای زندگانی

جنگل از باد گریزان

چرخها میزد چو دریآ

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی پندهای اسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا هست زیبا هست زیبا

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
یارخوش

سلام چه عجب شما اومدید خونه ی ما[نیشخند][تایید]

یارخوش

این شعر رو کلاس چهارم ابتدایی درس میدن و همیشه ما برای تشبیه و آموزس آن استفاده میکنیم پس به همین دلیل خوب میفهمم اون ایهام ها را تو خیلی زیبا و به موقع استفاده کردی دستت درد نکنه[گل][تایید][گل][دست][گل][دست]