عشق چيست؟

 

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي؟

و شاگر با حسرت جواب داد: هيچ ! هرچه  جلو ميرفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.

استاد گفت : 'عشق يعني همين'

شاگر پرسيد: ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي توني به عقب برگردي.!

شاگر رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد

 و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و واولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم، ترسيدم كه اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز هم گفت: ازدواج هم يعني همين!!!!!!!!!!!!!!

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
آوازه دو پرنده

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید واژه را باید شست. واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت. فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را ، زیر باران باید جست. زیر باران باید با زن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت ، زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچه (( اکنون)) است.