مي خواهم تصويرت را بكشم                  يك قاب،يك رنج يا نه                           يك رنج قاب گرفته
خطوط صورتت خطوطي موازي ، غرق ابهام، انگار تا بي نهايت                                         چشمانت دو اقيانوس هميشه متلاطم                                            كه رد پاي درد ساحل صاف آن را خط خطي كرده رنگ صورتت رنگ صفا صميميت رنگ مهتاب               شايد هم آفتابي                         رنگي كه در هيچ آبرنگي يافت نمي شود.

/ 5 نظر / 5 بازدید
سيد عليرضا شمس نيا

سلام وبلاگ خوبی دارید موفق باشید من نیز با مطلب بخشنامه‌اي براي قالب كردن جنس قلابي چيني به مردم در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیام و نظرتان هستم .

گل يخ

به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی تو بگذرد پیغام می دهم که هیچ چیز نمی تواند خوبیهایت را از دلم جدا کند ...... حتی فاصله ها به روز هستم ...یه سر بیایید بد نیست

گل يخ

سلام و روز بخير زيبا بود..... رنگی که در هيچ آبرنگی پيدا نمی شود....

فرشيد

در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد، خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد، تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد، و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد. روزهای سرد و گرم، روزهای آفتابی و بارانی، همه گذشتن تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد، ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد، بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود نگاه خرچنگ را دنبال کرد، ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید، خرچنگ هم به استقبالش آمد، تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود، عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود، با چنگالهایش ماهی را گرفت، عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد، زیباترین احساس دنیا را داشت، ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!! آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت، دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد، صبح فرا رسید خرچنگ هم

فرشيد

زمین خورد،دوباره سعی کرد بلند شود،باز هم زمین خورد نا امید نشد،به سختی می خواست روی پاهایش بایستد مادرش با لیس زدن پوستش تشویقش می کرد آهوی کوچک ایستاد یک قدم جلو رفت و باز زمین خورد زمان زیادی نگذشت که راه رفتن را یاد گرفت حالا باید می دوید، از پشت بوته ها بیرون آمد مادرش با چشمهای اشک آلود بدرقه اش کرد آهوی کوچک هر چه دورتر می شد بهتر می توانست بدود از دیدن دنیا جدید ذوق زده شده بود،خندید، دلش می خواست همه جا را ببیند از روی تپه ای گذشت،در کنار گلی کمی از آب برکه خورد دوباره شروع کرد به دویدن ناگهان دوباره زمین خورد !!! دویدن را آموخته بود پس چرا زمین خورد؟ پایش می سوخت، خواست بلند شود،اما نمی توانست انگار کسی پایش را گرفته بود برگشت...تا حالا همچین چیزی ندیده بود ( آهو بیچاره پایش در تله شکارچیان گیر افتاده بود ) مات و مبهوت مانده بود، حالا آهو درد کشیدن را هم تجربه می کرد کمی گذشت تنهایی را باور کرد گونه هایش خیسی اشک را فهمید شب فرا رسید وحشت را حس کرد و آنقدر در تنهایی و وحشت، درد کشید